8 سال پیش بود كه جمعیتی متشكل از مسلمانان و مسیحیان به دعوت مدرسه عالی الهیّات سنت گابریل در اتریش دورهم گرد آمدند تا عمدهترین اصول برای نزدیكتر شدن انسانها به یكدیگر در جهان كنونی به منظور تحقق صلح پایدار را بررسی كنند.
محمد مجتهدشبستری از ایران از اعضای ثابت این جلسات بود و این پیشنهاد نخست از سوی خود او مطرح شده بود. این جلسات در طول 8 سال گذشته 7 بار و هر بار به مدت 3 یا 4 روز در شهر وین برگزار گردید. در نوامبر 2008 نشستی در این شهر برگزار شد تا در جریان آن بیانیه این جمعیت بهعنوان جمعبندی نشستها به صورت رسمی منتشر شود.
بیانیه به دو زبان انگلیسی و آلمانی منتشر شد و به امضای 10 نفر از اعضای ثابت آن جلسات رسید و هر یك از این 10 نفر متعهد شدند كه مفاد این بیانیه یا 10 اصل صلح را در كشور خود معرفی و ترویج كنند. محمد مجتهدشبستری این 10 اصل برای صلح را به عنوان موضوع سخنرانی خود در نشست ماهانه روشنفكران، روزنامهنگاران و دانشجویان كه هفته ابتدایی هر ماه در منزل عبدالله نوری برگزار میشود انتخاب كرده بود.
مجتهدشبستری در سخنان خود مقدماتی را ذكر كرد تا به این 10 اصل رسید. او همچنین توضیح داد كه چرا باید به فكر صلح در جهان بود و گفت: «محدود شدن تفكر ما به آنچه كه در جامعه میگذرد و یا آنچه كه در كشورهای همسایه ما میگذرد موجب غفلت ما از آنچه در دنیا میگذرد است، بدون اینكه توجه داشته باشیم كه اتفاقات دنیا در سرنوشت ما بسیار اثرگذار است.»
آنچه در ادامه میآید متن ویرایششده سخنان اوست.
***
10 اصل برای صلح ممكن است مقداری نامانوس به نظر برسد. منظور ما از صلح، صلح در جهان است، نه صلح در داخل یك كشور و یا صلح گروههایی با یكدیگر. امروز در دنیا مساله مهمی به نام صلح جهانی مطرح است. مدتها است كه تفكر ما محدود به كشور خودمان شده است و بهخصوص در بین اهل فكر كم دیده میشود كه به مسائلی كه در سطح جهان است بپردازند؛ تصور غالب این است كه مسائل جهان به ما ربطی ندارد و ما باید به مصالح و منافع جامعه خودمان بیندیشیم. محدود شدن تفكر ما موجب غفلت ما از مسائل مهم جهانی است، بدون اینكه توجه داشته باشیم این مسائل در سرنوشت ما بسیار اثرگذار است.
هر وقت در كشور ما مسائلی مانند حقوق بشر، حقوق مساوی زنان و مردان، مسائل اقلیتها، آزادی دین و بیان و دموكراسی مطرح میشود، معمولا زاویه دیدمان محدود میشود؛ با این مسائل یا برخورد فلسفی میكنیم یا برخورد فقهی و یا اخلاقی و از این مساله غافل هستیم كه این مسائل ابعادی دارد كه اگر مهمتر از اینها نباشد، حداقل همسطحشان است.
امروزه بر اثر جهانی شدن همه انسانها یك خانواده واحد شدهاند. یك سری مسائل هم در سطح جهان مطرح است كه مقدمات زندگی صلحآمیز انسانها در دنیا با یكدیگر محسوب میشود. حقوق بشر، مسائل اقلیتها و عدالت اجتماعی مسائلی هستند كه اگر به آنها توجه نشود ملتها نمیتوانند در صلح و مسالمت زندگی كنند. وقتی دنیا نمیتواند در صلح و مسالمت زندگی كند ما هم از نزاعهایی كه در دنیا هست و پا به پا خواهد شد بهره منفی خود را خواهیم برد و میبریم. گرفتاری در جامعه ایران بیشتر از پارهای از كشورهای اسلامی دیگر است. پارهای از كشورهای اسلامی به دلیل تبادلاتی كه در آنها است كمتر این نقص را دارند. وقتی نواندیشان دیگر كشورهای اسلامی درباره این مسائل مطلب مینویسند به بعد جهانی این موضوعات نیز توجه دارند. برای اینكه وارد بحث شوم اول یك مقدار درباره صلح صحبت میكنم.
تاریخ نشان میدهد كه جنگها مقدمه فتوحات و گسترش امپراتوریها بوده است. هر قدر كه میتوانستند امپراتوری را گسترش میدادند و جایی هم كه نمیتوانستند، صلح میكردند. در برههای از زمان، بهخصوص در مسیحیت مفهومی به نام «جنگ عادلانه» مطرح شد. بعدها این مفهوم در میان مسلمانان هم رایج شد، بهگونهای كه برای توجیه مساله جهاد همین واژهها را به كار میبردند. اما جنگ عادلانه چه بود و چه تعریفی داشت؟ جنگ عادلانه وسیلهای برای رسیدن به یك سری مقاصد سیاسی و ابزار تحقق آنها بود.
در قرن نوزدهم ملتهای اروپایی شكل پیدا میكنند و در میان آنها جنگهایی صورت میگیرد كه در این جنگها باز هم مفهوم جنگ عادلانه و همینطور صلح مطرح میشود. معنای صلح در این فرازها این است كه یك جنگنده و حاكم با یك جنگنده دیگر صلح میكند. در این برهه كسی فكر نمیكند كه چه علل و عواملی باعث جنگ و صلح میشود؛ نه جنگ به عنوان یك ابتلا و شر مطرح است و نه صلح به عنوان یك ضرورت. اما در قرن بیستم و با پیدایش جنگ جهانی اول و دوم آشكار میشود كه جنگ شر است و زندگی انسانی را تهدید میكند، چون در این جنگها سلاحهایی پیدا شد كه قابل مقایسه با سلاحهای قرون گذشته نبود. با این وصف تقسیم جنگ عادلانه و غیرعادلانه معنای خود را از دست داد. صلح هم به این معنا كه دو حاكم و فرمانده با هم صلح میكنند، معنای خود را از دست داد و سرنوشت همه انسانها با صلح گره خورد.
نكته دیگر این است كه پیدایش سلاحهای اتمی بهطور كلی قضاوتها درباره جنگ و صلح را عوض كرد. سپس این موضوع مطرح شد كه وضعیت بد دنیا نتیجه سلاحها است و باید این سلاحها را نابود كرد. مقداری هم در این وادی پیشرفت حاصل شد اما در نهایت به بنبست خورد. بعد این بحث شكل گرفت كه ما باید به علل پیدایش سلاحها توجه كنیم، نابود كردن سلاحها كافی نیست. پیدایش سلاحهای اینچنینی معلول و نشانه یك بیماری و نابسامانی است و تنها با از بین بردن آنها مساله حل نمیشود. متفكران دنیا به این نتیجه رسیدند كه این سیاستهای غلط است كه باعث پیدایش این سلاحها میشود. بنابراین تاملات بر روی این متمركز شد كه سیاستهای انسانی و سیاستهای غیرانسانی چیست. عاقبت به این نتیجه رسیدند كه هرقدر همكاری میان ملتها برای انجام وظایف مربوط به حل كردن مسائل و مشكلات زندگی بشر در دنیای امروز بیشتر شود به همان اندازه نیاز به سلاح كمتر میشود.
اینجا منظور دیدگاههای اخلاقی و یا احساسی نیست، بلكه این پرسش مطرح است كه چگونه میتوان با تحلیلهای عقلانی انسانها را قانع كرد كه همكاری بینالمللی برای تحقق صلح ضرورت دارد و اگر این توافق در عرصه بینالمللی محقق نشود مطمئنا مسابقه تسلیحاتی و تهدیدهای متقابل ره به جایی نمیبرد و پندهای اخلاقی هم به جایی نخواهد رسید.
8 سال قبل جمعیتی متشكل از مسلمانان و مسیحیان به دعوت موسسه عالی سنت گابریل در اتریش (وین) دورهم گرد آمدند تا عمدهترین اصول برای نزدیك شدن انسانها و كم شدن بغض انسانها نسبت به یكدیگر را گردآوری كنند تا اینكه چند ماه پیش نشستی در اتریش برگزار و آخرین بیانیه این جمعیت به صورت رسمی منتشر شد. در این بیانیه كه به امضای 10 نفر رسید، 10 اصل صلح تدوین شد و هر یك از امضاكنندگان متعهد شدند كه این 10 اصل را در كشور خود معرفی و ترویج كنند. اما این اصول چیست؟
اصل اول: صلح پایدار جهانی بدون عدالت و عدالت بدون صلح پایدار جهانی قابل تحقق نیست
این اصل ناظر به كسانی است كه یا فقط از عدالت در دنیا حرف میزنند و یا فقط از صلح. در حالی كه نمیشود خواهان عدالت بدون صلح بود و همینطور صلح بدون عدالت. بهطور مثال، نمیتوان از فلسطینیها صلح خواست بدون توجه به عدالتی كه باید در آنجا رعایت شود و نمیتوان درجای دیگری از كسانی عدالت خواست بدون اینكه همراه با صلح باشد. عدالت بدون صلح به این معنا است كه من میخواهم به زور شمشیر عدالت را اجرا كنم. صلح و عدالت از همدیگر غیرقابل انفكاك هستند.
اصل دوم: صلح پایدار جهانی در جهانی كه نابرابریهای اجتماعی و فقر و گرسنگی در آن وجود دارد، محقق نمیشود
انسانها زمانی به هم نزدیك میشوند كه فاصلهها از میان آنها برداشته شود، تا فقر و گرسنگی و نابرابریهای اجتماعی و خودی و ناخودی و رانت است و كسانی میتوانند همه كار كنند و كسانی نمیتوانند هیچ كاری بكنند، انسانها به هم نزدیك نمیشوند، چون كسی كه در فقر شدید به سر میبرد نسبت به كسی كه در رفاه شدید به سر میبرد بغض دارد. وقتی كسی مثلا یا ثروتی كه در دست دارد سرنوشت دیگران را به دست گرفته و به آنها اعتنا نمیكند صلح قابل تحقق نیست. این موضوع ربطی به اتفافات داخلی كشور ندارد و در عرصه بینالمللی تدوین شده است چرا كه در عرصه جهانی نیز اگر كشوری مانند آمریكا بخواهد منویات خود را تحمیل كند صلح اتفاق نمیافتد.
اصل سوم: صلح پایدار جهانی بدون رد مطلق خشونت قابل تحقق نیست
معنای خشونت اجرای قانون نیست، بلكه اجرای مقاصد سیاسی با تمسك به زور است. هیچ صلحی بدون رد قاطع و مطلق خشونت در دنیا امكانپذیر نیست و با اعمال خشونت انسانها به هم نزدیك نمیشوند، مخصوصا اگر اعمال خشونت به نام دین انجام شود. این اعمال خشونت انسانها را بیشتر از هم دور میكند.
اصل چهارم: صلح پایدار جهانی بدون به رسمیت شناختن حرمت درونی و ذاتی همه اعضای خانواده بشری و بدون وجود یك سیستم حقوقی به عنوان تضمینكننده حقوق بشر تحقق پیدا نمیكند
در این اصل از نزدیك شدن انسان به انسان سخن میرود نه از نزدیك شدن مسلمان به مسلمان و مومن به مومن. این دو مساله با هم فرق دارد. صلح جهانی به معنای نزدیكی انسان به انسان به ماهو انسان است. پیروان هیچ دینی نمیتوانند پیروان ادیان دیگر را با زور به دین خود درآورند. باید انسان بهواسطه انسان بودنش حرمت داشته باشد. حال اگر یك حقوق بشر متافیزیكی درست كنند و یا حقوق بشری كه مسلمانها بیشتر از آن بهرهمند هستند، این به صلح منجر نمیشود. در یكی از كتابهایم توضیح دادهام، حقوق بشری كه برخی از آن سخن میگویند بینالمومنین است اما صلحی كه در جهان باید رخ دهد بین ابنای بشر است. در این صورت نمیتوان گفت ما مسلمانان بیشتر حق داریم. وقتی اینگونه میگویند، انسانها به هم نزدیك نمیشوند. اگر بپذیریم كه این مقدمات درست است نمیتوان از موازین آن تخلف كرد. اگر مراعات كامل اعلامیه حقوق بشر وسیله تحقق صلح در دنیا است كه هست پس باید از آن حمایت كنیم. تحقق صلح نیاز به یك سیستم حقوقی در داخل كشورها دارد، نه پند اخلاقی. پند اخلاقی و تضمین حقوقی با یكدیگر تفاوت دارد. ما معمولا پند اخلاقی میدهیم، اما اگر این پندها بیفایده باشند، باید یك سیستم حقوقی وجود داشته باشد كه این سیستم، حقوق افراد را در هر جامعهای تضمین كند، سیستمی كه برمبنای حقوق بشر تعیین شده باشد.
اصل پنجم: صلح پایدار جهانی به وجود نمی آید مگر اینکه بنیادهای كثرتگرایی اجتماعی به رسمیت شناخته شود
كثرتگرایی در تفكر، كثرتگرایی در وجدانها و آزادی دینی باید به رسمیت شناخته شود وگرنه، انسانها به هم نزدیك نمیشوند. چارچوبهای قانون اساسی كشورها باید در درجه اول مردم خود كشورها را به هم نزدیك كند. هر فردی بهگونهای فكر میكند. ممكن است من طرز تفكر دینی كسی را درست ندانم اما باید تفكر و عقیده او را به رسمیت بشناسم. معنی به رسمیت شناختن این است كه فرد امكان بیان و انتشار عقیده خود را داشته و مخالفان نیز امكان نقد آن را داشته باشند. برخی در جامعههای مسلمان عوامل حكومتها مینویسند یا میگویند كه فردی را مجبور به تغییر دین نمیكنیم. در حالی كه آزادی دین به این معناست كه اگر كسی در دین با تو تقابل داشت در عرصه سیاسی نباید با شما تفاوت داشته باشد. اینكه ما شما را مجبور به تغییر دین نمیكنیم، به معنای آزادی دین نیست. آزادی دین به این معناست كه دین هیچكس باعث محرومیت او از مشاركتهای سیاسی و اجتماعی نشود.
اصل ششم: گفتوگو
در اینجا منظورمان از گفتوگو اهمیت مییابد. گفتوگو باید به این منظور اتفاق بیفتد كه آگاهی همه طرفهای گفتوگو درباره مسوولیتهایشان برای حل مشكلات بشریت، عمق پیدا كند، نه اینكه حقیقت مشخص شود.
متاسفم از اینكه برخی «گفتوگو» را به معنای روشن شدن حقیقت به كار میبرند. دیالوگی كه امروز در دنیا مطرح است، برای حل مشكلات است نه اینكه معلوم شود كه تو حقیقت را میگویی و یا من. گفتوگو برای ممكن ساختن نزدیك شدن انسانها به یكدیگر است به منظور احساس مسوولیت بیشتر در حل مشكلات همه بشریت.
اصل هفتم: هیچ صلح پایداری بدون آمادگی برای حل مسالمتآمیز نزاعها و جلوگیری از نزاعهای آتی محقق نمیشود
مقصود از حل نزاع این است، كسانی كه در كنار هم برای حل مشكلات مینشینند آمادگی این را داشته باشند كه به صورت صلحآمیز و بهگونهای كه نفع همه در آن باشد، مشكل را حل كنند، نه آنكه ببینند زور چه كسی بیشتر است.
اصل هشتم: صلح پایدار جهانی به وجود نمیآید مگر اینكه تعلیم و تربیت بر اساس ارزشهای عالی انسانی و دینی شكل گرفته باشد، نه بر اساس تقلید و سنت
پدری و مادری كه فرزند خود را تربیت میكنند و یا حكومتی كه برنامههای آموزشی مینویسد چه نگاهی به مساله آموزش دارند؟ آنها تلاش میكنند كه اصول آموزش بر اساس سنتهای خودشان باشد. حال آنكه چیزی كه انسانها را از هم دور میكند اصرار بر سنتهای گذشته است. این مصداق همان آیات قرآن است كه در آن میگویند، چون پدران ما اینگونه بودهاند، ما هم باید از آنان تبعیت كنیم. یك بار كه در حسینیه ارشاد درباره «نواندیشی دینی و مساله زن» سخنرانی كردم، گفتم كه فلسفه تربیت در عصر حاضر ساختن برای آینده است، نه تقلید از گذشته. امروز ما باید فرزندان خود را تربیت كنیم برای اینكه در آینده انسانیتر و با مشكلات كمتر زندگی كنند. معنای تربیت این نیست كه ببینیم پدران ما در گذشته ما را براساس چه سنتهایی تربیت میكردند و حالا ما هم فرزندان خود را آنگونه تربیت كنیم. ما باید چشمان فرزندان خود را به آینده باز كنیم تا فرزندانمان نگاه مثبت به همه انسانهای دنیا داشته باشند، نه اینكه بریده از انسانهای دیگر و فقط در كنار همكیشان خود باشند. متاسفانه ما فرزندان خود را برای زندگی در جهان تربیت نمیكنیم، بلكه برای زندگی در كشور خود تربیت میكنیم و آن هم در دایره محدودی از فرهنگهایی كه در كشور وجود دارد. باید فرزندان خود را بهگونهای تربیت كنیم كه سعه صدر داشته باشند. اینگونه دلهای انسانها به هم نزدیك میشود. ما باید فرزندان خود را بهگونهای تربیت كنیم كه توانایی این را داشته باشند كه در هر شرایطی و در هر جای جهان درست تصمیم بگیرند.
اصل نهم: صلح پایدار جهانی تحقق پیدا نمیكند مگر اینكه زنان در همه ساحتهای زندگی انسانی حقوق مساوی حضور داشته باشند
تا زمانی كه در زنان حس محرومیت وجود دارد، صلح پایه محكمی پیدا نخواهد كرد. اگر داخل یك خانواده یك خانم احساس كند كه تبعیض وجود دارد، اساس این زندگی خانوادگی نمیتواند بر عشق و علاقه باشد. در زندگی اجتماعی و سیاسی هم اگر زنان احساس كنند تبعیض هست و نمیتوانند با همه توان به مشاركت اجتماعی و سیاسی بپردازند آن جامعه بر اساس صلح استوار نخواهد بود. این كافی نیست كه ما فقط محاسبات فقهی داشته باشیم و بگوییم در این محاسبات فقهی بانوان چه مقدار سهم دارند. یك چیز خیلی مهم هم مطرح است. نیمی از انسانها بانوان هستند و در آنها آگاهیهای زیادی ایجاد شده است. برای حل مشكلات بشریت این دو جنس باید با هم به تعاون و تعامل برسند و این كار با تبعیض میسر نیست. در غیر این صورت صلح در جوامع و جهان تحقق پیدا نمیكند. زن امروز به لحاظ خواستهها و تواناییها غیر از زن 400 سال پیش است. من در حسینیه ارشاد كه صحبت میكردم یكی از خانمها گفت: «مگر در دوران پیامبر اكرم گفته نمیشد كه بهتر است زن از خانه بیرون نیاید؟» من گفتم، زن امروز زن آن روز نیست. زن آن روز اگر از خانه بیرون میآمد چه كاری میتوانست بكند؟ آیا پارلمان و وزارتخانه بود؟ مدرسه بود؟ باید دید اینكه گفته شده زنان بیرون نیایند در چه شرایط تاریخی گفته شده است.
اصل دهم: صلح پایدار جهانی به وجود نمیآید مگر اینكه به صورت مناسب و شایسته حقوق اقلیتها به رسمیت شناخته شود
به رسمیت شناخته شدن حقوق اقلیتها به این معناست كه اقلیتها بتوانند خود را تكامل ببخشند، یعنی بتوانند شكوفا شوند و فرهنگ خود را شكوفا كنند؛ به آنها نگوییم كه اگر فرهنگ خود را شكوفا كنی با فرهنگ من تعارض پیدا میكند چون ممكن است منطق تو قویتر باشد و منطق من ضعیفتر و در نتیجه من مغلوب شوم.
آنچه در ادامه میآید متن ویرایششده سخنان اوست.
***
10 اصل برای صلح ممكن است مقداری نامانوس به نظر برسد. منظور ما از صلح، صلح در جهان است، نه صلح در داخل یك كشور و یا صلح گروههایی با یكدیگر. امروز در دنیا مساله مهمی به نام صلح جهانی مطرح است. مدتها است كه تفكر ما محدود به كشور خودمان شده است و بهخصوص در بین اهل فكر كم دیده میشود كه به مسائلی كه در سطح جهان است بپردازند؛ تصور غالب این است كه مسائل جهان به ما ربطی ندارد و ما باید به مصالح و منافع جامعه خودمان بیندیشیم. محدود شدن تفكر ما موجب غفلت ما از مسائل مهم جهانی است، بدون اینكه توجه داشته باشیم این مسائل در سرنوشت ما بسیار اثرگذار است.
هر وقت در كشور ما مسائلی مانند حقوق بشر، حقوق مساوی زنان و مردان، مسائل اقلیتها، آزادی دین و بیان و دموكراسی مطرح میشود، معمولا زاویه دیدمان محدود میشود؛ با این مسائل یا برخورد فلسفی میكنیم یا برخورد فقهی و یا اخلاقی و از این مساله غافل هستیم كه این مسائل ابعادی دارد كه اگر مهمتر از اینها نباشد، حداقل همسطحشان است.
امروزه بر اثر جهانی شدن همه انسانها یك خانواده واحد شدهاند. یك سری مسائل هم در سطح جهان مطرح است كه مقدمات زندگی صلحآمیز انسانها در دنیا با یكدیگر محسوب میشود. حقوق بشر، مسائل اقلیتها و عدالت اجتماعی مسائلی هستند كه اگر به آنها توجه نشود ملتها نمیتوانند در صلح و مسالمت زندگی كنند. وقتی دنیا نمیتواند در صلح و مسالمت زندگی كند ما هم از نزاعهایی كه در دنیا هست و پا به پا خواهد شد بهره منفی خود را خواهیم برد و میبریم. گرفتاری در جامعه ایران بیشتر از پارهای از كشورهای اسلامی دیگر است. پارهای از كشورهای اسلامی به دلیل تبادلاتی كه در آنها است كمتر این نقص را دارند. وقتی نواندیشان دیگر كشورهای اسلامی درباره این مسائل مطلب مینویسند به بعد جهانی این موضوعات نیز توجه دارند. برای اینكه وارد بحث شوم اول یك مقدار درباره صلح صحبت میكنم.
تاریخ نشان میدهد كه جنگها مقدمه فتوحات و گسترش امپراتوریها بوده است. هر قدر كه میتوانستند امپراتوری را گسترش میدادند و جایی هم كه نمیتوانستند، صلح میكردند. در برههای از زمان، بهخصوص در مسیحیت مفهومی به نام «جنگ عادلانه» مطرح شد. بعدها این مفهوم در میان مسلمانان هم رایج شد، بهگونهای كه برای توجیه مساله جهاد همین واژهها را به كار میبردند. اما جنگ عادلانه چه بود و چه تعریفی داشت؟ جنگ عادلانه وسیلهای برای رسیدن به یك سری مقاصد سیاسی و ابزار تحقق آنها بود.
در قرن نوزدهم ملتهای اروپایی شكل پیدا میكنند و در میان آنها جنگهایی صورت میگیرد كه در این جنگها باز هم مفهوم جنگ عادلانه و همینطور صلح مطرح میشود. معنای صلح در این فرازها این است كه یك جنگنده و حاكم با یك جنگنده دیگر صلح میكند. در این برهه كسی فكر نمیكند كه چه علل و عواملی باعث جنگ و صلح میشود؛ نه جنگ به عنوان یك ابتلا و شر مطرح است و نه صلح به عنوان یك ضرورت. اما در قرن بیستم و با پیدایش جنگ جهانی اول و دوم آشكار میشود كه جنگ شر است و زندگی انسانی را تهدید میكند، چون در این جنگها سلاحهایی پیدا شد كه قابل مقایسه با سلاحهای قرون گذشته نبود. با این وصف تقسیم جنگ عادلانه و غیرعادلانه معنای خود را از دست داد. صلح هم به این معنا كه دو حاكم و فرمانده با هم صلح میكنند، معنای خود را از دست داد و سرنوشت همه انسانها با صلح گره خورد.
نكته دیگر این است كه پیدایش سلاحهای اتمی بهطور كلی قضاوتها درباره جنگ و صلح را عوض كرد. سپس این موضوع مطرح شد كه وضعیت بد دنیا نتیجه سلاحها است و باید این سلاحها را نابود كرد. مقداری هم در این وادی پیشرفت حاصل شد اما در نهایت به بنبست خورد. بعد این بحث شكل گرفت كه ما باید به علل پیدایش سلاحها توجه كنیم، نابود كردن سلاحها كافی نیست. پیدایش سلاحهای اینچنینی معلول و نشانه یك بیماری و نابسامانی است و تنها با از بین بردن آنها مساله حل نمیشود. متفكران دنیا به این نتیجه رسیدند كه این سیاستهای غلط است كه باعث پیدایش این سلاحها میشود. بنابراین تاملات بر روی این متمركز شد كه سیاستهای انسانی و سیاستهای غیرانسانی چیست. عاقبت به این نتیجه رسیدند كه هرقدر همكاری میان ملتها برای انجام وظایف مربوط به حل كردن مسائل و مشكلات زندگی بشر در دنیای امروز بیشتر شود به همان اندازه نیاز به سلاح كمتر میشود.
اینجا منظور دیدگاههای اخلاقی و یا احساسی نیست، بلكه این پرسش مطرح است كه چگونه میتوان با تحلیلهای عقلانی انسانها را قانع كرد كه همكاری بینالمللی برای تحقق صلح ضرورت دارد و اگر این توافق در عرصه بینالمللی محقق نشود مطمئنا مسابقه تسلیحاتی و تهدیدهای متقابل ره به جایی نمیبرد و پندهای اخلاقی هم به جایی نخواهد رسید.
8 سال قبل جمعیتی متشكل از مسلمانان و مسیحیان به دعوت موسسه عالی سنت گابریل در اتریش (وین) دورهم گرد آمدند تا عمدهترین اصول برای نزدیك شدن انسانها و كم شدن بغض انسانها نسبت به یكدیگر را گردآوری كنند تا اینكه چند ماه پیش نشستی در اتریش برگزار و آخرین بیانیه این جمعیت به صورت رسمی منتشر شد. در این بیانیه كه به امضای 10 نفر رسید، 10 اصل صلح تدوین شد و هر یك از امضاكنندگان متعهد شدند كه این 10 اصل را در كشور خود معرفی و ترویج كنند. اما این اصول چیست؟
اصل اول: صلح پایدار جهانی بدون عدالت و عدالت بدون صلح پایدار جهانی قابل تحقق نیست
این اصل ناظر به كسانی است كه یا فقط از عدالت در دنیا حرف میزنند و یا فقط از صلح. در حالی كه نمیشود خواهان عدالت بدون صلح بود و همینطور صلح بدون عدالت. بهطور مثال، نمیتوان از فلسطینیها صلح خواست بدون توجه به عدالتی كه باید در آنجا رعایت شود و نمیتوان درجای دیگری از كسانی عدالت خواست بدون اینكه همراه با صلح باشد. عدالت بدون صلح به این معنا است كه من میخواهم به زور شمشیر عدالت را اجرا كنم. صلح و عدالت از همدیگر غیرقابل انفكاك هستند.
اصل دوم: صلح پایدار جهانی در جهانی كه نابرابریهای اجتماعی و فقر و گرسنگی در آن وجود دارد، محقق نمیشود
انسانها زمانی به هم نزدیك میشوند كه فاصلهها از میان آنها برداشته شود، تا فقر و گرسنگی و نابرابریهای اجتماعی و خودی و ناخودی و رانت است و كسانی میتوانند همه كار كنند و كسانی نمیتوانند هیچ كاری بكنند، انسانها به هم نزدیك نمیشوند، چون كسی كه در فقر شدید به سر میبرد نسبت به كسی كه در رفاه شدید به سر میبرد بغض دارد. وقتی كسی مثلا یا ثروتی كه در دست دارد سرنوشت دیگران را به دست گرفته و به آنها اعتنا نمیكند صلح قابل تحقق نیست. این موضوع ربطی به اتفافات داخلی كشور ندارد و در عرصه بینالمللی تدوین شده است چرا كه در عرصه جهانی نیز اگر كشوری مانند آمریكا بخواهد منویات خود را تحمیل كند صلح اتفاق نمیافتد.
اصل سوم: صلح پایدار جهانی بدون رد مطلق خشونت قابل تحقق نیست
معنای خشونت اجرای قانون نیست، بلكه اجرای مقاصد سیاسی با تمسك به زور است. هیچ صلحی بدون رد قاطع و مطلق خشونت در دنیا امكانپذیر نیست و با اعمال خشونت انسانها به هم نزدیك نمیشوند، مخصوصا اگر اعمال خشونت به نام دین انجام شود. این اعمال خشونت انسانها را بیشتر از هم دور میكند.
اصل چهارم: صلح پایدار جهانی بدون به رسمیت شناختن حرمت درونی و ذاتی همه اعضای خانواده بشری و بدون وجود یك سیستم حقوقی به عنوان تضمینكننده حقوق بشر تحقق پیدا نمیكند
در این اصل از نزدیك شدن انسان به انسان سخن میرود نه از نزدیك شدن مسلمان به مسلمان و مومن به مومن. این دو مساله با هم فرق دارد. صلح جهانی به معنای نزدیكی انسان به انسان به ماهو انسان است. پیروان هیچ دینی نمیتوانند پیروان ادیان دیگر را با زور به دین خود درآورند. باید انسان بهواسطه انسان بودنش حرمت داشته باشد. حال اگر یك حقوق بشر متافیزیكی درست كنند و یا حقوق بشری كه مسلمانها بیشتر از آن بهرهمند هستند، این به صلح منجر نمیشود. در یكی از كتابهایم توضیح دادهام، حقوق بشری كه برخی از آن سخن میگویند بینالمومنین است اما صلحی كه در جهان باید رخ دهد بین ابنای بشر است. در این صورت نمیتوان گفت ما مسلمانان بیشتر حق داریم. وقتی اینگونه میگویند، انسانها به هم نزدیك نمیشوند. اگر بپذیریم كه این مقدمات درست است نمیتوان از موازین آن تخلف كرد. اگر مراعات كامل اعلامیه حقوق بشر وسیله تحقق صلح در دنیا است كه هست پس باید از آن حمایت كنیم. تحقق صلح نیاز به یك سیستم حقوقی در داخل كشورها دارد، نه پند اخلاقی. پند اخلاقی و تضمین حقوقی با یكدیگر تفاوت دارد. ما معمولا پند اخلاقی میدهیم، اما اگر این پندها بیفایده باشند، باید یك سیستم حقوقی وجود داشته باشد كه این سیستم، حقوق افراد را در هر جامعهای تضمین كند، سیستمی كه برمبنای حقوق بشر تعیین شده باشد.
اصل پنجم: صلح پایدار جهانی به وجود نمی آید مگر اینکه بنیادهای كثرتگرایی اجتماعی به رسمیت شناخته شود
كثرتگرایی در تفكر، كثرتگرایی در وجدانها و آزادی دینی باید به رسمیت شناخته شود وگرنه، انسانها به هم نزدیك نمیشوند. چارچوبهای قانون اساسی كشورها باید در درجه اول مردم خود كشورها را به هم نزدیك كند. هر فردی بهگونهای فكر میكند. ممكن است من طرز تفكر دینی كسی را درست ندانم اما باید تفكر و عقیده او را به رسمیت بشناسم. معنی به رسمیت شناختن این است كه فرد امكان بیان و انتشار عقیده خود را داشته و مخالفان نیز امكان نقد آن را داشته باشند. برخی در جامعههای مسلمان عوامل حكومتها مینویسند یا میگویند كه فردی را مجبور به تغییر دین نمیكنیم. در حالی كه آزادی دین به این معناست كه اگر كسی در دین با تو تقابل داشت در عرصه سیاسی نباید با شما تفاوت داشته باشد. اینكه ما شما را مجبور به تغییر دین نمیكنیم، به معنای آزادی دین نیست. آزادی دین به این معناست كه دین هیچكس باعث محرومیت او از مشاركتهای سیاسی و اجتماعی نشود.
اصل ششم: گفتوگو
در اینجا منظورمان از گفتوگو اهمیت مییابد. گفتوگو باید به این منظور اتفاق بیفتد كه آگاهی همه طرفهای گفتوگو درباره مسوولیتهایشان برای حل مشكلات بشریت، عمق پیدا كند، نه اینكه حقیقت مشخص شود.
متاسفم از اینكه برخی «گفتوگو» را به معنای روشن شدن حقیقت به كار میبرند. دیالوگی كه امروز در دنیا مطرح است، برای حل مشكلات است نه اینكه معلوم شود كه تو حقیقت را میگویی و یا من. گفتوگو برای ممكن ساختن نزدیك شدن انسانها به یكدیگر است به منظور احساس مسوولیت بیشتر در حل مشكلات همه بشریت.
اصل هفتم: هیچ صلح پایداری بدون آمادگی برای حل مسالمتآمیز نزاعها و جلوگیری از نزاعهای آتی محقق نمیشود
مقصود از حل نزاع این است، كسانی كه در كنار هم برای حل مشكلات مینشینند آمادگی این را داشته باشند كه به صورت صلحآمیز و بهگونهای كه نفع همه در آن باشد، مشكل را حل كنند، نه آنكه ببینند زور چه كسی بیشتر است.
اصل هشتم: صلح پایدار جهانی به وجود نمیآید مگر اینكه تعلیم و تربیت بر اساس ارزشهای عالی انسانی و دینی شكل گرفته باشد، نه بر اساس تقلید و سنت
پدری و مادری كه فرزند خود را تربیت میكنند و یا حكومتی كه برنامههای آموزشی مینویسد چه نگاهی به مساله آموزش دارند؟ آنها تلاش میكنند كه اصول آموزش بر اساس سنتهای خودشان باشد. حال آنكه چیزی كه انسانها را از هم دور میكند اصرار بر سنتهای گذشته است. این مصداق همان آیات قرآن است كه در آن میگویند، چون پدران ما اینگونه بودهاند، ما هم باید از آنان تبعیت كنیم. یك بار كه در حسینیه ارشاد درباره «نواندیشی دینی و مساله زن» سخنرانی كردم، گفتم كه فلسفه تربیت در عصر حاضر ساختن برای آینده است، نه تقلید از گذشته. امروز ما باید فرزندان خود را تربیت كنیم برای اینكه در آینده انسانیتر و با مشكلات كمتر زندگی كنند. معنای تربیت این نیست كه ببینیم پدران ما در گذشته ما را براساس چه سنتهایی تربیت میكردند و حالا ما هم فرزندان خود را آنگونه تربیت كنیم. ما باید چشمان فرزندان خود را به آینده باز كنیم تا فرزندانمان نگاه مثبت به همه انسانهای دنیا داشته باشند، نه اینكه بریده از انسانهای دیگر و فقط در كنار همكیشان خود باشند. متاسفانه ما فرزندان خود را برای زندگی در جهان تربیت نمیكنیم، بلكه برای زندگی در كشور خود تربیت میكنیم و آن هم در دایره محدودی از فرهنگهایی كه در كشور وجود دارد. باید فرزندان خود را بهگونهای تربیت كنیم كه سعه صدر داشته باشند. اینگونه دلهای انسانها به هم نزدیك میشود. ما باید فرزندان خود را بهگونهای تربیت كنیم كه توانایی این را داشته باشند كه در هر شرایطی و در هر جای جهان درست تصمیم بگیرند.
اصل نهم: صلح پایدار جهانی تحقق پیدا نمیكند مگر اینكه زنان در همه ساحتهای زندگی انسانی حقوق مساوی حضور داشته باشند
تا زمانی كه در زنان حس محرومیت وجود دارد، صلح پایه محكمی پیدا نخواهد كرد. اگر داخل یك خانواده یك خانم احساس كند كه تبعیض وجود دارد، اساس این زندگی خانوادگی نمیتواند بر عشق و علاقه باشد. در زندگی اجتماعی و سیاسی هم اگر زنان احساس كنند تبعیض هست و نمیتوانند با همه توان به مشاركت اجتماعی و سیاسی بپردازند آن جامعه بر اساس صلح استوار نخواهد بود. این كافی نیست كه ما فقط محاسبات فقهی داشته باشیم و بگوییم در این محاسبات فقهی بانوان چه مقدار سهم دارند. یك چیز خیلی مهم هم مطرح است. نیمی از انسانها بانوان هستند و در آنها آگاهیهای زیادی ایجاد شده است. برای حل مشكلات بشریت این دو جنس باید با هم به تعاون و تعامل برسند و این كار با تبعیض میسر نیست. در غیر این صورت صلح در جوامع و جهان تحقق پیدا نمیكند. زن امروز به لحاظ خواستهها و تواناییها غیر از زن 400 سال پیش است. من در حسینیه ارشاد كه صحبت میكردم یكی از خانمها گفت: «مگر در دوران پیامبر اكرم گفته نمیشد كه بهتر است زن از خانه بیرون نیاید؟» من گفتم، زن امروز زن آن روز نیست. زن آن روز اگر از خانه بیرون میآمد چه كاری میتوانست بكند؟ آیا پارلمان و وزارتخانه بود؟ مدرسه بود؟ باید دید اینكه گفته شده زنان بیرون نیایند در چه شرایط تاریخی گفته شده است.
اصل دهم: صلح پایدار جهانی به وجود نمیآید مگر اینكه به صورت مناسب و شایسته حقوق اقلیتها به رسمیت شناخته شود
به رسمیت شناخته شدن حقوق اقلیتها به این معناست كه اقلیتها بتوانند خود را تكامل ببخشند، یعنی بتوانند شكوفا شوند و فرهنگ خود را شكوفا كنند؛ به آنها نگوییم كه اگر فرهنگ خود را شكوفا كنی با فرهنگ من تعارض پیدا میكند چون ممكن است منطق تو قویتر باشد و منطق من ضعیفتر و در نتیجه من مغلوب شوم.